برداشت آزاد

زندگی رانخواهیم فهمید......

زندگی را نخواهیم فهمید زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند. زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد. زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم .فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است . یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیش تر آشنا می‌شویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم........

تولدکیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  آقای عوده ای......

کیک تولد شکلاتی happy birthday cake

سلام

علی آقا تولدتون مبارک

امیدوارم همیشه در پناه حق موفق باشین و به آرزو هاتون برسین!!!!!!    (آمین)

.

.

.

یک تکه بلور از جنس حضور / یک یاس سپید از رنگ امید / با هر چه وفاست از سوی خدا / همه تقدیم تو باد.

تولدت مبارک.

ادامه نوشته

بی نیاز

مرد جوانی،از دانشكده فارغ التحصيل شد.ماه هابودكه ماشين زيبايي،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود واز ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مردجوان،ازپدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي،آن ماشين رابرايشان بخرد.
او مي دانست كه پدرتوانايي خريد آن را داشت.بلاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد وپدرش اورا به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواندوبه اوگفت من از داشتن پسر خئبي مثل توبي نهايت مغرورو شاد هستم وتوبيش از هركسي ديگري دردنيادوست دارم.
سپس يك جعبه به دست اوداد.پسر،كنجكاو ولي نااميد،جعبه را گشود ودر آني كتاب قرآن زيبا،كه پشت جلدآن نام پسر طلا كوب شده بود،يافت.
باعصبانيت فريادي برسر پدر كشيدو گفت:باتمام مال ودارايي كه داري ،يك كتاب به من ميدهي؟
كتاب مقدس راروي ميز گذاشت وپدر را ترك كرد.
سالها گذشت ومرد جوان دركارو تجارت موفق شد.خانه ي زيبايي داشت وخانواده ي فوق العاده.
يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ،حتماً خيلي پير شده وبايدبه اوسري بزند.ازروز فارغ التحصيلي ديگراورانديده بود.
اماقبل ازاينكه اقدامي بكند،تلگرافي به دستش رسيد كه خبرفوت پدردر آن بودوحاكي ازاين بودكه پدر،تمام اموال خودرابه اوبخشيده است.
بنابراين لازم بود كه فوراًخودرابه خانه برساندوبه اموررسيدگي نمايد.
هنگامي كه به خانه ي پدررسيد،درقلبش احساس غم وپشيماني مي كرد.اوراق وكاغذهاي مهم پدررا مي گشت وآنهارابررسي نمودودرآنجا،همان قرآن قديمي راباز يافت.
درحاليكه اشك مي ريخت قرآن راباز كردوصفحات آنراورق زدوكليديك ماشين راپشت جلدآن پيداكرد.
دركنارآن،يك برچسب بانام همان نمايشگاه كه ماشين موردنظراوراداشت ،وجودداشت.
روي برچسب تاريخ روزفارغ التحصيلي اش بود وروي آن نوشته شده بود:
تمام مبلغ پرداخت شده است
پسرم داشتن ثروت وخانه وفرزندزينت زندگي است اصل زندگي،چيزديگري است.
درسي كه روزگار به تو ميدهد به قيمت عمرتوست.
درسي را كه والدين وآموزگار مي دهند به قيمت عمرخود است.
ثروت اصل، كساني هستند كه دوستمان دارندوگرنه باثروت مي توان خوش گذراند ولي نمي توان خوش بود.
«آدم بي نياز كسي است كه خداراداردنه ثروت را»

اشعار دانشجو!!!!!!!!!!!!!!

سلام به برو بچ خودمون خوب وخوشو سلامت هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه شعری پیدا کردم خودم ازش خوشم اومد

گفتم برا شما ها هم بزارم شاید شما ها هم خوشتون بیاد...............

فقط یکم طولانیه ولی باحاله برین بخونید

از زبون یه دانشجوست

 

ادامه نوشته

غرور

سلام

غرور همون نارسیسیزم(خودشیفتگی) هستش که ما آدما رو خیلی خودپسند نشون میده!!!

آدمایی که مغرور هستن همیشه از داشتن دوست های صمیمی بی بهره اند!!!

اصلا آدمای مغرور اونقدر به خودشون فکر میکنن که از دنیای کوچیک خودشون در نمیان!!!

ولی غرور رو نباید با اعتماد به نفس قاطی کرد چون اعتماد به نفس لازمه انسان موفق هستش!!!

سخنانی کوتاه اما جاودانه

 
Bill Gates
If you born poor, it's not your mistake. But if you die poor it's your mistake.
بیل گیتس:
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.


Swami Vivekananda
In a day, when you don't come across any problems, you can be sure that you are traveling in a wrong path.
سوآمی ویوکاناندن
در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.


Charles
Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don't make noise but pains a lot.
چارلز
در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.
اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.


Adolph Hitler
If you win you need not explain, But if you lose you should not be there to explain.
آدولف هیتلر
اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی.


Alien Strike
Don't compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself.
آلن استرایک
در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.


Bonnie Blair
Winning doesn't always mean being first, winning means you're doing better than you've done before.
بونی بلر
برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است.

ادامه نوشته

چی آسونه وچی سخت؟

به نام مهربانترین

 

چی آسونه وچی سخت؟

۱-رویادیدن درهر شب آسان است

ولی مبارزه برای تحقق آن مشکل است

۲-نمایش ونشان دادن پیروزی آسان است

پذیرفتن شکست با شرافت سخت است

۳-انتقاد از دیگران آسان است

اما سخت آنست که کسی را بهبود بخشیم

4-دردفترچه آدرس اشخاص جاداشتن آسان است

درقلب آنها جاباز کردن مشکل است

5-قضاوت درباره اشتباه دیگران آسان است

تشخیص اشتباه خودمان مشکل است

6-قول دادن بعضی چیزها به بعضی افراد آسان است

ولی وفای به آن عهد سخت است

۷-گفتن اینکه ماعاشقیم آسان است

ولی نشان دادن هرروزه عشق مهم است

۸-گریه کردن برای یک عشق ازدست رفته آسان است

ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است

 

ادامه نوشته

تست روانشناسی عشق...

این تست یک تست ساده و جذاب است.با صداقت و درستی به آن جواب دهید .در نظر داشته باشید که ممکن است شما به سوالی برسید و از گزینه های داده شده پاسخی را انتخاب کنید که فکر می کنید جواب بهتری دارد ویا مناسب تراز گزینه ی دیگر است . این کار کاملا اشتباه است . پس سعی کنید خودتان را در جایگاه فردی قرار دهید که اتفاقات برای او می افتد در این حالت اطمینان داشته باشید که سوالات و پاسخها به واقعیت نزدیکتر خواهد شد تا از پاسخ های آن لذت کافی را ببرید.

پس شروع می کنیم

ادامه نوشته

«دل نوشته یه دست چپ»

با وجود اینکه خودم دست راستم ولی خواستم یه طرفداری از دست چپا به کنم

آخه هیچکی در موردشون صحبت نمیکنه برا همین این دل نوشته رو نوشتم

گناه دارن .......نه!!!!!!!!!

خوب حالا ادامه رو کلیک کنید تا بخونیدش...........

آفرین

ادامه نوشته

خود سازی ماه رمضان!!!!!!!!!!!

سحرگاهان به قصد روزه داري
شدم بيدار از خواب و خماري

برايم سفره اي الوان گشودند
به آن هرلحظه ای چيزي فزودند

برنج و مرغ و سوپ وآش رشته
سُس و استيك با نان برشته

خلاصه لقمه اي از هرچه ديدم
كمي از اين كمي از آن چشيدم

پس از آن ماست را كردم سرازير
درون معده ام با اندكي سير

وختم حمله ام با يك دو آروغ
بشد اعلام بعداز خوردن دوغ

سپس يك چاي دبش قند پهلو
به من دادند با يك دانه ليمو

خلاصه روزه را آغاز كردم
براي اهل خانه ناز كردم

براي اينكه يابم صبر و طاقت
نمود م صبح تا شب استراحت

دوپرس ِ كلّه پاچه با دو كوكا
كمي يخدر بهشت يك خورده حلوا

به افطاري برايم شد فراهم
زدم تو رگ كمي از زولبيا هم

وسي روزي به اين منوال طي شد
.......

به زحمت صبح خود را شام كردم
به خود سازي ولي اقدام كردم

به شعبان من به وزن شصت بودم
به ماه روزه ده كيلو فزودم

اگرچه رد شدم در اين عبادت
به خود سازي وليكن كردم عادت

خدايا اي خداي مهر و ناهيد
بده توش و تواني را به« جاويد»

كه گيرد ساليان سال روزه
اگرچه او شود از دم رفوزه

 

 

 

«چنگیز خان وشاهین پرنده»

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:



یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.


و بر بال دیگرش نوشتند:


هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

اسم شما به ژاپنی چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

طبق این قاعده اسم خودتونو به ژاپنی پیدا کنید:

A-ka  B-tu  C-mi  D-te  E-ku  F-lu

G-ji  H-ri  I-ki  J-zu  K-me  L-ta  M-rin

N-to  O-mo  P-no  Q-ke  R-shi  S-ari

T-s  U-do  V-ru  W-mei  X-na  Y-fa  Z-zi

 مثلا الان اسم خودم میشه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه گفتین ؟؟؟؟!!!!!! مختون نمیکشه بزارید خودم بگم

مثلا اسم من به انگلیسی میشه:Vida

خوب حالا فهمیدین؟

بازم نه!!!!!!!!!

به زبان ژاپنی میشه:rukiteka (راکیتکا)

خوب حالا اگه فمیدین اسم شما چی میشه؟

 

«خدا و بنده»


ادامه نوشته

نامه ی مادر غضنفر!

غضنفر جان سلام!

ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.
این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد.

بهش گفتم که این غضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
 

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.

پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد.
 

آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
 

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید.

غضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.
 

پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
 

ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت!
 

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .
فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی
 

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن.
حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌

شرمنده!
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست...
 

قربانت .. مادرت
 

راستی: غضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم .

خاطرات یک پزشک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پزشکان معمولا خاطرات جالبی از کارو بیمارانشان دارند. علت جالب بودن این خاطرات یا به خاطر برخورد با نمکی است که بیماران با پزشک یا بیماریشان می کنند یا کمبود اطلاعات پزشک است یا شاید وقوع برخی اتفاقات در فضایی که سایه مرگ وبیماری در آن وجود دارد خود به خود به طنز تبدیل می شود.

امامهم اینجاست که یک پزشک عمومی با ذوق هر از چند گاهی خاطراتش را در وبلاگش می نویسد که بسیار جالب وخواندنی است ومن برای شما انتخاب کردم امیدوارم که خوشتون بیاد

 

 

 

 

ادامه نوشته

چیستان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


1- چطوری یک زرافه را در یخچال بگذاریم؟




ابتدا در یخچال را باز میکنیم. سپس زرافه را در یخچال میگذاریم و در را میبندیم.





۲-چطور یک فیل را در یخچال بگذاریم؟

(یه کم فکر کن)






نه اشتباه گفتی. اول در یخچال رو باز میکنیم زرافه رو میزاریم بیرون سپس فیل را داخل یخچال میگذاریم.





۳- چگونه فیل را داخل ماشین بگذاریم؟





فیل را از یخچال بیرون بیرون می آوریم و در ماشین میگذاریم.





۴- شیر شاه یک جلسه میزاره همه ی حیوونها رو دعوت میکنه . همه میان به جز یه نفر. اگه گفتی کیه؟




فیل. چون هنوز تو ماشینه






۵- چند نفر میخوان از یه رودخانه پر از تمساح شناکنان برند اون طرف.اونها به سلامت میرند اون طرف.اگه گفتی چرا تمساحها نخوردنشون؟



چون تمساحها رفته بودند جلسه ی شیر شاه.






۶-اگه گفتی به یه کرم سبز که سنگ میخوره چی میگن؟



کرم سبز سنگ خوار








۷-یه نفر تو سرش یه چیز سبز میبینه که سنگ می خوره شبیه کرم هم بوده. اگه گفتی چی بوده؟



نه کرم سبز سنگ خوار نبوده چون کرم سبز سنگ خوار رفته جلسه شیر شاه.اون مرد خیالاتی شده.




۸-جلسه شیر شاه تموم شد. ولی همه حیوونها یه جا جمع شدند میدونی چه اتفاقی افتاده؟



فیله که سوار ماشین شده بود تصادف کرد و مرد. حیوونها براش ختم گرفتند

طنز نیمروی دخترا و پسرااااا!!!!!!!!

 دخترا:

.1 توی ماهيتابه روغن ميريزن

۲. اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن

۳. تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن

۴. چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن


پسرا:

1. توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن

۲. توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن

۳. ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن

۴. توی ماهيتابه روغن ميريزن

۵. توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن

۶. يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن

۷. چند تا فحش ميدن

۸. دنبال كبريت ميگردن

۹. با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره

۱۰. ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!

۱۱. ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن

۱۲. تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن

۱۳. چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن

۱۴. ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن

۱۵. تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن

۱۶. روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن

۱۷. تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن

۱۸. دنبال نمكدون ميگردن

۱۹. نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن

۲۰. دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن

۲۱. نمكدون رو پر از نمك ميكنن

۲۲. صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون

۲۳. نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن

۲۴. بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه

۲۵. چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن ۲۶. توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن

۲۷. با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن

۲۸. صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون

۲۹. سريع برميگردن توی آشپزخونه

۳۰. تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن

۳۱. ماهيتابه رو ميندازن توی سينك

۳۲. دنبال ظرفهای مسی ميگردن

۳۳. قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن

۳۴. چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن

۳۵. ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن

۳۶. چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن

۳۷. ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه

۳۸. روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن

۳۹. چند تا فحش ميدن و بلند ميشن

۴۰. نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن

۴۱. قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن

۴۲. چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن

۴۳. با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن

۴۴. پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن

۴۵. نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن


 

خاطره نویسی

سلامی خنک همراه بانسیم به برو بچ پرستاری ترم ۲که در شرف رفتن به ترم ۳هستید میکنم تاگرمای تابستونوخنثی کنه!!!!!حالتون خوبه؟؟؟؟امیدوارم تابستون خوبی داشته باشید وتعطیلات بهتون خوش بگذرهولی اونقدی نباشه که دوستاتونو فراموش کنیدااااا

بچه هاازتون میخوام یه نظر بپرسم ===>موافقین بیایم خاطرات شیرین وجالب دوران مدرسه یاطفولیت مونوتووبلاگ بنویسیم؟؟؟؟

من یه خاطراتمو ازدانشگاه براتون میگم امیدوارم که براتون جالب باشه

موقع امتحان انگل شناسی من وقتی امتحانوداده بودم با بچه ها داشتیم راجب عملی انگل صحبت می کردیم همچنان گرم صحبت بودیم که بنده متوجه شدم هیچکی تو سالن دانشگاه نیست. یکی از بچه ها اومد بهمون خبر داد که سرویس منتظره باید بریم پردیس ماشاا...دانشگاه ما که هردفعه یه جا سرویس وا یمیسته من فکر کردم دم در دانشگاه وایسادهبچه های دیگه گفتند در پشتی دانشگاست بالاخره بنده از قسمت پله هایی که نزدیک شیشه های اتاق پراتیکه خیلی باعجله دویدم که برم پیش سرویس (حالا فرض کنید یکی استرس زیاد داره که سرویس جاش نذاره فشارشم افتاده درحال دویدنه)همین که داشتم میدویدم چشمتون روز بد نبینه کف کفشمم که صاف بود وبنده یه پله رو گذروندم پله های بعدی رو سر خوردم اومدم پایین وپخش زمین شدم فقط خوب بود که کانال های کولر اونجا بود نذاشت بنده زیاد پخش زمین بشممن که در اون لحظه فقط خندیدم هه هه هه هه...........حالا نمیدونم هیچ کدوم شما ها فهمیده بودید یا نه!!!!برا خودم که خیلی جالب بود ولی تا یک هفته از درد انگشت شصت دستم وزانودرد مردمو زنده شدم

میگما حالا که فهمیدید میخوام از ترم جدید هروقت منو میبینید بخندید!!!!شوخی میکنمبابا اشکالی نداره من بدم نمیاد..... تازه خوشحالم میشم باعث خنده یکی بشم از این که وقت گذاشتیدو خوندید مممنون

تست روانشناسی عجیب وجدید

نکته: با خوندن اولین تست و انتخاب گزینه مناسب به سوالی که هر گزینه مشخص کرده بريد و به اون سوال جواب بدين.مثلا اگه گزینه پ سوال ۱ رو انتخاب کردین،دیگه لازم نيس سوال ۲ و ۳ رو پاسخ بدين،فقط کافیه به سوال ۴ مراجعه کنین.

حالا برين ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

خاطره نویسی90-89

پایان سال تحصیلی۹۰-۸۹ نزدیکه و.............

واین سال هم با تمومه خوبیا و....ش رو به اتمامه"منم تصمیم گرفتم یکی از خاطراتمو بنویسم تا شاید سایر همکلاسیهای محترم هم پا پیش بذارن و دست به کیبورد شن وخاطراتشونو ذکر کنن تا به عنوانه یادگاری بزاریمش تو وبلاگ.......البته من خاطره زیاد دارم که اگه بچها استقبال کردن شاید دوباره بگم.

.

.

.

صادقانه بگم قبل از این که بیام تو این رشته اصلا هیچ علاقه ای  بهش نداشتم وخودم هم نمیدونم که چی شد....؟؟؟؟؟ولی  تو این یه سال مخصوصا کاراموزی ارزش واقعیه پرستااااری رودرک کردم و اگر .......واگر ......بارها زمان به عقب برگرده بازم همین رشته رو انتخاب میکنم ومعتقدم حتما حتما همه ی ما حتی شده یه ذره لیاقت تو وجودمون پیدا میشده که به اینجا رسیدیم واینه تفاوت ما با بقیهوااای چه قد حرف نوشتماااااامیدوارم که چشاتونو درد نیاورده باشم

تو چن جلسه ی اوله کاراموزی با دوستاي اصفهانی چنتا پانسمان انجام دادیم سعی میکردیم با دقت واحتیاط کامل باشه تا بیمار احساس درد نداشته باشه وهمونجا شاهده تشکر بیمارا بودیم که با لبخند برامون دعا میکردن(البته بعضیاهاشونم غر میزدن که بازم قابل درک بود)من همون موقع یاده بابا ومامان بزرگم می افتادم که هیشه بعد از نماز برامن و همه آرزوی موفقیت میکردن....و ازاینکه تونسته بودم تا حدی به بیمارا کمک کرده باشم احساس مفید بودن وافتخار داشتمهم چنین همون جا تو ذهنم  خدا رو شکر میکردم که خانواده ی سالمی دارم.واین پرستاری بود که به من اموخت که....انسان باید قدره داشتي ها شو بدونه و نه اینکه فقط در حینه مشکلات یادی از خدا کنه........

 

 گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت .
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمی‌ذاره .

ادامه نوشته

هنگام عبور ازخیابان

هنگام عبور از خیابان

خانم ها:
سمت راست را نگاه می کنند.
سمت چپ را نگاه می کنند .
از خیابان رد می شوند.

آقایان:
سمت راست را نگاه می کنند،ماشین می آید.
فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می گیرند، و چون همگی رانندگان قابلی هستند، با سرعت وارد خیابان می شوند!
راننده به شدت ترمز می کند.
-مرتیکه مگه کوری؟...راننده می گوید.(صد در صد خود راننده مرد است که ادب ندارد!)
در حالیکه از روی میله های وسط خیابان می پرد می گوید: کور خودتی! گاری چی!(خب دفعه‌ی بعد هم یه نفر به خودشون اینو میگه!)
بدون این که سمت چپ را نگاه کنند، میدوند آن سو ی خیابان.
هنوز صدای بوق ماشین هایی که به خاطر این آقا ترمز کرده اند به گوش می رسد!

هنگام صرف غذا

خانم ها:
مرتب پشت میز می نشینند.
مقدار کمی غذا می کشند.
به آرامی غذا می خورند.
تنها نوک قاشق را در دهان می گذارند.

آقایان:
تا جایی که بشقاب جا داشته باشد غذا می کشند!
به سرعت غذا را می بلعند، در حالیکه قاشق را تا انتها درون حلقشان فرو می برند!
صدای برخورد قاشق با دندان ها یشان موسیقی گوش نوازی دارد!
بعد از دو سه بار پر کردن بشقاب بالاخره کمی و فقط کمی سیر می شوند.
(لازم به ذکر است ما از صدا های هنجار و ناهنجار هنگام صرف غذا صرف نظر کردیم!)

هنگام رانندگی

خانم ها:
روغن موتور را چک می کنند.
بنزین را چک می کنند.
با سرعت مطمئنه حرکت می کنند.
پشت چراغ قرمز ها می ایستند.
به عابر پیاده احترام می گذارند.

آقایان:
وسط راه بنزین تمام می کنند.
چراغ قرمز را اتلاف وقت و عمر می دانند.
عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل کننده عبور و مرور می دانند.
و از همه مهمتر، بوق را مهم ترین اختراع بشر پس از برق به حساب می‌آورند.

در پایان یک روز خسته کننده

خانم ها:
ظرف ها را می شویند. آشپزخانه را تی می‌کشند. غذا های فردا را درون یخچال میگذارند. چراغ ها را خاموش می کنند. کمی مطالعه می کنند و می خوابند.

آقایان:
بعد از این که شامشان را خورند، چای می‌خورند.
کمی با چشم های خواب آلوده تلویزیون نگاه می کنند.
بعد از این که دو سه بار کنترل تلویزیون از دستشان افتاد، تلویزیون را خاموش می کنند و به سمت رختخواب می روند.
بدون این که حتی رو تختی را بردارند، می خوابند...