اگه خانوم ها برن سربازی...!

اگه خانوم ها برن سربازی...!

 

صبحگاه:

وا… آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟

.

.


بچه*****ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفخ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه …
آره، تازه پاره هم میشه …
وای وای خاک میره تو دهنمون …
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا …

ناهار

این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمیییییییخورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی*****کنم، حالا واسه تو …
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:

وا…عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز ۲ نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!

فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه*****ها گم میشود…
هوووو…. بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری…
بی آبرو گمشو بیرون…
وای نامحرم…
کثافت حمال…
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهرفرمانده: پس این سربازه*****ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت ۱۰ صبح همه بیدار میشوند…
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی…

!!!




 به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن.

                                                                                  شکسپیر

حواسمون بیشتر به خودمون باشه!!!!

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.
همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.

همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.
 
واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد.
حضرت علی علیه السلام می فرمایند: کسی که یقین دارد (به زودی) از دوستان جدا می شود و در زیر خاک مسکن می گزیند و با حساب الهی رو به روست و از آنچه بر جای گذاشته بی نیاز می گردد و به آنچه از پیش فرستاده محتاج می شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولانی کند

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟
زن به سرعت گفت: “هرگز” ؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟
زن گفت: البته که نه ! زندگی در این جا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.
مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟
زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ … متأسفم !
گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: “باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم…  
 
در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!
۱٫    همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک می کند.
۲٫    همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
۳٫    همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
۴٫    همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است. 

اینم از اسلایدام.

سلام به همه ی دوستای عزیز و درسخونم.محسن جان گفته بود که اسلایدامونو بذارم رو وبلاگ اما شرمنده یه مدتی کامپیوترم پکیده بود و وقت نکردم برم درستش کنم.دیگه به بزرگی خودتون ببخشید که دیر شد.

حالا برید به ادامه ی مطلب و اسلایدارو بخونید.بازم شرمنده اگه زیاد به درد بخور نیستن.

ادامه نوشته

خاطره یک دانشجو...

اوایل ترم بود.صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون.

سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای آس و خوشگل کلاس جلو نشسته یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم: کرایه ی خانم رو هم حساب کنید دختره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که نه ... اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه نمی اومدم می گفتم به خدا اگه بذارم تمام این مدتم دستم دراز جلوی راننده و میدیدم نیشِ راننده بازه

خلاصه گذاشت حسابی گلوی خودمو پاره کنم، بعدش گفت : چطوره با این پونصدی کرایه ی بقیه رو هم تو حساب کنی؟


یهو انگار فلج شدم.آخه پول دیگه ای نداشتم الکی سرمو کردم تو کیفمو وقت کشی تابلوُ که دیدم خانم خوشگله کرایه ی جفتمونو حساب کرد ولی از خنده داشت میترکید
 داشت گریه ام می گرفت که اس.ام.اس داد و گفت: پیش میاد عزیزم ناراحت نباش موافقی ناهارو با هم بخوریم؟  حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم
خلاصه عین اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه  این شد که ما چند ماهه باهم دوستیم ولی یه بار که گوشیشو نگاه کردم دیدم اسمِ منو "مستضعف" سیو کرده ..

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.

غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم.. دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم:

"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید...اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم...باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه."

ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد. به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"

در قیر شب

دیرگاهیست در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا میخواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار بهم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها سر بسر افسردست

روگاریست در این گوشه ی پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب 

در به روی من و غم می بندد

می کنم هرچه تلاش

او به من می خندد

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیر گاهیست که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها پاها در قیر شب است

 

هر انتقادی میخواین بکنید

سلام به همه ی دوستای عزیزم.

دوستای گلم این پست گذاشتم واسه اینکه هرکی میخواد بیاد و هرانتقادی رو که دوس داره بکنه.

فقط بیاین اتقاد کنید.و هرچی دل تنگتون میخواد بگید واز هرکی هم که دوس دارید انتقاد کنید.

فقط حرمت ها رو نگه دارید. 

 

کاشکی سهراب بودی

آی سهراب  کجایی که ببینی حالا

دل خوش مثقالی است

دل خوش نایاب است

توسوالت این بود

دل خوش سیری چند

من سوالم این است 

معدن این دل خوش   

تو بگو ای سهراب

در کدامین کوه است   

در کدامین صحرا  

در کدامین جنگل   

راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟ 

من شنیدم این دل    

بوی خوبی دارد     

مثل خون دل آن آهوها

راستی ای سهراب

نکند این دل خوش

مثل آن مشک ختن

نافه ی آهوییست

شاید اصلادل خوش

بوده یک افسانه

 

چون در این عهد ندیدم دل خوش

دم هر عطاری عده ای منتظرند

مرد عطار به ایشان گفتست

دل خوش می آید

قیمت مثقالش

جانتان میطلبد

مردهامیگویند

جان ما را تو بگیر

دل خوش را به عزیزانمان ده

مرد عطار فرورفته به فکر

او چنین قیمت گفت

تا کسی در پی این افسانه

به در دکانش

ننشیند شب و روز

خود مرد عطار

فکر می کرد ، دل خوش مثل

نغمه های ققنوس

بوده یک افسانه

آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی

بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید

عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست

 

دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست

من بلاتکلیفم

دل خوش گر پول است

مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند

لب آنها خندان ، چشمشان گریان است

آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما

دل خوش آنجابود ؟!

چند بود ارزش آن

مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –

حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست

ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم

اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی

آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی

نبری از یادت مردم عهد مرا

گو به این عهد سری هم بزند

شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد

آی سهراب بخواب

سرد وآرام و خموش

چون که آرامش تو ،پر از زیباییست       

ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم...

عکس های جشنواره روز مرده خواری

 

4qf62l2twssm1ltvdr3 عکس های جشنواره روز مرده خواری

zifuxua8ceecfamfxpz عکس های جشنواره روز مرده خواری

9wqxof7qsyfg50qd15td عکس های جشنواره روز مرده خواری

 

اینم یه وحشی گری دیگه ی آمریکایی ها

دعاهای بنزینی:

?-الهی بنزین بگیری.
?- التماس بنزین.
?-دست به هر چی میزنی بنزین بشه .
-?بنزین به قبرت بباره.
?- خدا بنزینت بده ،صد لیتر در دنیا هزار لیتر در آخرت

*****

ضرب المثل بنزینی:
?-بنزین دیدی ندیدی
?-بنزین زرد برادر گریسه
?-با بنزین بنزین گفتن ماشین روشن نمیشه
?-به اندازه بنزینت گاز بده
?-بنزین همسایه اورانیومه
6-بنزین حقه
7-از این حرفا بوی بنزین میاد .

 

 

عشق

عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگ آزادگی

به نظر شما عشق یعنی چی؟

این واسه وقتیه که خیلی گرسنته و نق میزنی

 


بگیر کوفت کن از بس گفتی گرسنمه اعصابمو

خورد کردی بگیر کوفت کن تا خفت نکردم
نکته اخلاقیش::وقتی گرسنته اعصابه همه رو خورد نکن مثه بچه آدم برو یه چیز بردار بخور.


زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و دادزد:  
مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش

بریز….وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا

برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره

بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم

مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من

گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود

باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت

رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی

برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ

ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی

دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.

سلام بچه ها امیدوارم امتحانا بهتون خوش گذشته باشه.

امیدوارم با خوندن این پست یه خورده انرژی بگیرید.

اُگٍر گفتید واسه کدوم شهره؟؟؟

حالا بریم ادامه ی مطلب ببینیم چه خبره؟؟؟؟

ادامه نوشته

یك روز صبح روزنامه نگاری داشت به سر كار می رفت كه به خاطر تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود. او می خواست كارش را انجام بدهد
 و از تصادف خبری تهیه كند .جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودند بنابراین خبرنگار برای رساندن خود به محل تصادف فكری كرد
و بعد فریاد زد بذارید رد شم من پسرشم من پسرشم
 وقتی به صحنه نزدیك تر شد فكر می كنید چی دید
یك الاغ
 
نتیجه اخلاقی::خودتونو نخود هر آشی نکنید.

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان
ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد!

خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد
ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ
ازش جلو زد!

ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از
موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه،
موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!!

طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار.
خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه،
ميگه:  من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟!

موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو
بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت!

نتيجه اخلاقي

اگه مي بينيد بعضي ها در كمال بي استعدادي پيشرفت هاي قابل ملاحظه اي
دارند ببينيد كش شلوارشان به كجا گير كرده!


انشا

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ،چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند،ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده.مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود... خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است،هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم.اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من

فقر......

فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،*** که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است ..


دکتر شریعتی

گفتگوی کفن با مرده

 

آهای حاجـــــــی پاشو چه وقت خوابه



پاشو دیگه وقــــت حســــاب کتـــــابه


هــــــــي نگو این کــــــیه که آزار داره



پاشـــــــو ببیــن کفن باهات کــار داره!


چه هیکلی زدی به هم، آفریـــــــــــن


چــــــــش نخوری، قد و برم آفریـــــن


بی‏خودی زور نزن دیگه تو مُــــــــردی



چن ساعتی می‏شه که جون سپردی


حـــــالا دیگه وقـــــــــت حساب کتابه


ادامه نوشته

شب اول قبر به نقل از یک دختر سنی

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

پرسیدند چرا این طور شده‏ ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده ‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.

منبع: سایت تبیان

علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج ۳، ص 

دوستت دارم به زبونای مختلف.........

 

 

 

English - I love you

ادامه نوشته

پ نه پ

ميگن کريستف کلمب وقتي رسيد به امريکا سرش رو از پنجره کشتي کرد بيرون از يه سرخ پوست پرسيد داداش اينجا آمريکاست؟
سرخ پوسته گفت پـَـَـ نــه پـَـَــــ ژاپنه ما هم چون چيزي پامون نيست از خجالت قرمز شديم

 

به دوستم ميگم من عاشق اين ماشين شاسي بلندام. ميگه منظورت پرادو و رونيزو ايناست؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ منظورم کاميونو تراکتورو ايناست!

 


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم. مربيه ميگه بچه رو ميبريدش؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ همينجا ميخورم

 


سر کلاس آيين نامه رانندگي پليسه يه تابلو را از من پرسيده. ميگم عبور دوچرخه ممنوع. ميگه اين دوچرخه است؟
ميگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ تانکه. ميگه پـَـَـ نــه پـَـَـــ و مرض! هنوز فرق دوچرخه با موتورگازي را نميدوني؟

 


کمرم درد مي کنه يه پارچه بستم بهش. داداشم ميگه کمرت درد مي کنه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مي خوام اداي داداش کايکو رو در بيارم.

 


رفتم بانک پول بگيرم. کارمنده ميگه پول رو ميبرين؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام وايسم اينجا هر کس رقصيد بريزم رو سرش شاباش بدم.

 


دارم از گرما ميميرم، خودمو مثله چي دارم باد ميزنم. بابام مياد ميگه چيه ؟ گرمته ؟؟؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان ميکنم

 


رفتم بالاي برج ميخواستم خودمو بندازم پايين، يارو ميگه ميخواي خودکشي کني؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببينم سرعت صفر تا صدم از اين بالا تا پايين چقدر ميشه، بجاي پروژه بدم دانشگاه

 


به اپراتور اداره ميگم لطفا شماره فلاني رو برام بگير. ميگه گرفتم وصل کنم؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ فوت کن، قطع کن

 


زنگ زدم 115، ميگه آمبولانس ميخواين قربان؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ يه پليس 110 ميخوام، بقيش هم آدامس بدين!

 


يارو اومده مي‌بينه همكارم توي اتاق نيست. باز مي‌پرسه خانم فلاني نيست؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ هستن. افتادن پشت اون كمد. با خط‌كش بزن در بياد

 

دکتر آمپول بي حسي رو خالي کرد تو لثه ام. بعد از يه ربع که بي حس شد ميگه:خوب حالا پرش کنم؟! فکر کن من با دهن باز چطوري بهش گفتم نه پــــَ

 


اومدم به بابام ميگم بابا پول بده، ميگه مگه پولات تموم شده؟
ميگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون يه ذره پول تو جيبي رفتم يه بنز خريدم، بقيشم گذاشتم بانک!
ميگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ با اون دست فرمونت ميخواي پول بنزم بهت بدم لابد؟!!!
ميگم شما هم مگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ رو بلدي؟! ميگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ ! فقط تو بلدي

چند تا جمله ی آموزنده

تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!


اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!

اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن! 

 

هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!

  

حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود! 

 

آسمان فرصت پرواز بلندي است.

 قصه اين است چه اندازه کبوتر باشي! 

 

گفتم: ای جنگل پیر تازگی‌ها چه خبر؟

پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر! 

 

گفت: چند سال داری؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند ساله‌ام! 

 

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند! 

 

ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن! 

 

شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل! 

 

پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند که روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد...
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست! 

 

روزانه هزاران انسان به دنیا می‌آیند...

اما انسانیت در حال انقراض است! 

 

وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...
باید از دوست داشتن آدما ترسید! 

 

اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد ...

در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند! 

 

علم فيزيک دروغ مي‌گويد!
براي ديدن نياز به نور نيست، فقط دليل لازم است! 

 

پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي

و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند!

خداحافظ دوستای گلم.

با عرض سلام خدمت دوستای عزیز و گلم.

اومدم اینجا تا ازتون خداحافظی کنم.اره دارم دیگه میرم.میرم تا یکی دیگه بیاد.

من از روی صندلی داغ بلند شدم و رفتم.امیدوارم جواب سوالاتونو گرفته باشید.

از این که این مدت منو تحمل کردید ممنونم.

واسه ی همتون آرزوی موفقیت میکنم.

حالا بیاین و بگید نفر بعدی کی باشه.

خدانگهدار همتون باشه.

روابط ریاضی و علایق

 
سلام
تحقیقات اخیر برخی دانشمندان حاکی از اونه که مغز انسان

 از روابط ریاضی برای ذخیره ی علایق و احساسات استفاده

 می کنه 

بدون نگاه کردن به جوابها این تست رو انجام بدین ! 
 

۱- یه عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.

۲- اون رو در عدد ۳ ضرب کنید.

۳- حاصل رو بعلاوه ۳ کنید.

۴- دوباره حاصل رو در ۳ ضرب کنید.

۵- حالا شما یک عدد ۲ یا ۳ رقمی دارید.

۶- ارقام عدد خودتون رو با هم جمع کنید (مثلا اگر

 عددتون۵۲ است ۵ رو با ۲جمع کنید)
 
.
.
.
.
.
.

.
.
حالا با توجه به عدد بدست اومده و لیست زیر ، ببینید الگوی
 
شما تو زندگیتون کیه ؟!
 
 
۱- انیشتین

۲- نلسون ماندلا

۳- جاکوب زوما

۴- محمد علی کلی

۵- ابراهام لینکلن

۶- بیل گیتس

۷- گاندی

۸- براد پیت

  9-محمد نجاریان

 10- نيوتن 

.
میدونم ، می دونم چه حالی دارید …

من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم …
 هر چند سخته اما 

یه روز هم شما می تونید مثل من بشید ... 


باور کنید !  
راستی …اینهمه اعداد مختلفو امتحان نکنید...ظاهرا من الگوی زندگیتونم.
 

 

 

 
 
شاد باشید و پیروز بدرود
 
 

آماده واسه سوختن!!!!!!!!!!

سلام به تموم دوستای گلم.خواهشا مراعات حال منو بکنید و زیاد منو جزغاله نکنید اخه من جوونم هنوز امید دارم.

منتظر سوالاتون هستم.فقط سوالای خیلی سخت نپرسید.

تاریخ شروع بدبختی

سبو بشکستو دل بشکستو جام باده هم بشکست....

خدایا در سرای ما چه بشکن بشکنه بشکن....من نمیشکنم بشکن.....آآآآ  دس دس دس.!

ماشالله قرش بده!آ باریکلا.

((ستاد شادسازی روزه داران محترم))

سلام دوستای عزیزم.

تاریخ شروع کلاسا ۲۶ شهریور و تاریخ انتخاب واحد از ۱۹ تا ۲۲ شهریوره!!

سوالی!!چیزی!! دارید؟؟

سلام دوستای عزیزم

امیدوارم ماه مبارک رمضان بهتون خوش گذشته باشه و طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حق واقع شده باشه

میگما من دوشنبه دارم میرم دانشکده تا ببینم واحدامون چیا هست و یه خورده سوال از خانوم مشکات دارم بپرسم.اگه شما سوالی چیزی دارین که من میتونم از خانوم مشکات یا از مسئولین دانشکده بپرسم بگید.

موفق باشید و تابستون بهتون خوش بگذره.

تقویم دانشگاهی

مدت اموزش

اغاز و پایان اموزش حذف و اضافه حذف اضطراری

مدت و تاریخ

برگزای امتحانات

تعطیلات بین دو نیمسال

نیمسال

اول

۱۷هفته

شنبه مورخ ۱۹/۹/۹۰ لغایت

پنج شنبه مورخ ۱۵/۱۰/۹۰

دو هفته پس از

شروع نیمسال

تا پنج هفته به

پایان نیمسال تحصیلی

دو هفته از شنبه

مورخ ۱۷/۱۰/۹۰

لغایت پنج شنبه

مورخ۲۹/۱۰/۹۰

۸روز از ۳۰/۱۰/۹۰

لغایت۷/۱۱/۹۰

نیمسال

دوم

۱۷ هفته

شنبه مورخ ۸/۱۱/۹۰ لغایت

پنج شنبه مورخ ۱۸/۳/۹۱

دو هفته پس از

شروع نیمسال

تا پنج هفته به

پایان نیمسال تحصیلی

دو هفته از شنبه

مورخ ۲۰/۳/۹۱

لغایت پنجشنبه

مورخ ۱/۴/۹۱

۲۲روز از۲/۴/۹۱

لغایت ۲۳/۴/۹۱

دوره

تابستانی

۶هفته

شنبه مورخ ۲۴/۴/۹۱ لغایت

 پج شنبه مورخ ۲/۶/۹۱

یک هفته از شنبه

مورخ ۴/۶/۹۱ لغایت پنج شنبه

مورخ ۹/۶/۹۱

از ۱۰/۶/۹۱ الی شروع سال تحصیلی ۹۲
-۱۳۹۱