؟؟؟؟؟؟
مهم نیست دستت خالیه!
مهم اینه که یار خوبی داشته باشی .
یار خوب می تونه تورو از باخت حتمی نجات بده !
مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم- شاد بودن شدیدترین انتقامیه که میشه از زندگی گرفت
" کوروش کبیر "
مهم نیست دستت خالیه!
مهم اینه که یار خوبی داشته باشی .
یار خوب می تونه تورو از باخت حتمی نجات بده !
مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم- شاد بودن شدیدترین انتقامیه که میشه از زندگی گرفت
" کوروش کبیر "

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت
که ناآگاهانه به زنی تنه زد ..
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد ..
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :
مادمازل من لئون تولستوی هستم ..
زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟!
تولستوی در جواب گفت:
✚ شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!
نه
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و
فکر می کنم این ترنم موزون حزن
تا ابد شنیده خواهد شد
نه
وصل ممکن نیست !!!
همیشه فاصله ای هست...

اهل دانشگاهم ، روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده عقلی ، سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم ، پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یك نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانی ست ، دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ زدن بیهوده است
خوب می دانم دانشم بیهوده است
استاد از من پرسید
چقدر نمره زمن می خواهی

-آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .
-آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است، ولی خالص و صمیمانه .
-آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است .
-آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .
-آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .
-آسان ترین راه پول در آوردن ، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی .
-آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .
-آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار .
-آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .
-آسان ترین دوستی ، همیشه بهترین دوستی نیست . این را به خاطر بسپار .
-آسان ترین بحث ، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است .
-آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .
-آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است .
-آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی در پیشگاه خداوند هستی .
-آسان ترین و درعین حال با ارزش ترین عشق، بی ریا ترین آن است .
-آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .
-آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .
و بالاخره
-آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برای خودت ارزش قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی
بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .
زندگي آرام است مثل ارامش يك خواب بلند
زندگي شيرين است مثل شيريني يك روزقشنگ
زندگي رويايي است مثل روياي يكي كودك ناز
زندگي زيبا است مثل زيبايي يك غنچه ي باز
زندگي تك تك اين ساعت هاست...
زندگي چرخش اين عقربه هاست
زندگي راز دل مادر من ..
زندگي گرمي دست پدر است..
زندگي مثل زمان در گذر است..

گاه باید خندید بر غمی بی پایان!!
الف . کدام یک خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟
ب.آیا میتوانید دوقلو ها را تشخیص دهید؟
ج.چند زن در تصویر فوق وجود دارد؟
د.چند نفر خوشحالند ؟
ر.چند نفر ناراحت هستند ؟
اگر توانستید به سئوالات فوق جواب پیدا کنید قطعا شما جزو باهوشترین افراد هستید !!
ادمه مطلب برای طراوت جان............
******* *******
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:
بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری
غم را چرا آفریدی ؟ خداوند گفت:غم را به
خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من
که خوب میشناسمش تا غمگین
نباشد به یاد خالق نمی افتد
*************
**********
*******
*****
***
*
در شهر بودم
دیدم
هر کس به دنبال چیزی می دود
یکی به دنبال پول
یکی به دنبال چهره دلکش
یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد
یکی به دنبال نان
یکی هم به به دنبال اتوبوسی !
اما دریغ
هیچکس دنبال خدا نبود !!!

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.
کشته عشق
عجيب بود رابطهي ميان اين پدر و پسر. من گمان نميکردم در تمام عالم، ميان يک پدر و پسر اين همه عاطفه، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت، حاکم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطهام.
گاهي احساس ميکردم که رابطه حسين با علياکبر فقط رابطهي يک پدر و پسر نيست. رابطهي يک باغبان با زيباترين گل آفرينش است.
رابطهي عاشق و معشوق است. رابطهي دو انيس و همدلِ جداييناپذير است.
احساس ميکردم رابطهي علياکبر با حسين فقط رابطه يک پسر با پدر نيست؛ رابطهي مأموم و امام است. رابطه مريد و مراد است.
رابطهي عاشق و معشوق است. رابطهي مُحِبّ و محبوب است و اگر کفر نبود، ميگفتم رابطه ي عابد و معبود است. نه ...
چگونه ميتوانم با اين زبان اَلکَن به شرح رابطهي اين دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچههاي اين رابطه، گيج و منگ و گم ميشدم. ميماندم که کدام يک از اين مرادند و کدام يک مريد؟ مراد حسين است يا علياکبر؟
اگر مراد حسين است – که هست – پس اين نگاه مريدانهي او به قامت علياکبر، به راه رفتن او، به کردار او و حتي به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب، علياکبر است پس اين بال گستردن و سر ساييدن در آستان حسين چگونه است؟
با همهي دوريام از اين وادي رسيدم به اينجا که بحث عاشق و معشوق در ميان نيست. هر دو يکي است و آن يکي عشق است.
بگذار تا روشنتر برايت بگويم:
در ميانهي راه وقتي امام بر روي اسب به خوابي کوتاه فرو رفت و برخاست، فرمود: « انا لله و انا اليه راجعون والحمدالله رب العالمين » سوار من بيتاب پرسيد: « جان من به فداتان پدرجان ! چرا استرجاع فرموديد و چرا خداي را سپاس گفتيد؟ »
امام نگاهش را به نگاه علياکبر دوخت و فرمود: « لحظهاي خواب، مرا درربود و سواري را ديدم که پيام مرگمان را با خود داشت. ميگفت: اين قوم روانند و مرگ نيز در پي ايشان. دريافتم که جانمان بشارت رحيل ميدهد. »
سوار من، علياکبر من، مژگان سياهش را فرو افکند. با نگاه، به دستهاي پدر بوسه زد و گفت: « پدر جان ! خدا هماره نگهبانتان باد ! مگر نه ما بر حقيم؟! »
پدر فرمود: « چرا پسرم ! قسم به آن که جانمان در يد قوت اوست و بازگشتمان به سوي او، ما حقيقت محضيم. »
پسر عرضه داشت: « پس چه باک از مرگ، پدرجان ! »
از اين کلامِ باصلابتِ پسر، لبخندي شيرين بر لبهاي پدر نشست. نه؛ تمام صورت پدر خنديد، حتي چشمهايش و فرمود: « خداوند برترين پاداش پدر به فرزند را به تو عنايت کند اي روشناي چشم من ! » گريه نکن ليلا ! آرام باش تا بگويم. اين فقط يک رابطه از آن همه ارتباط بود، رابطه پدر با فرزند. اما چه پدري ! و چه فرزندي ! پدري که خود در برترين نقطه هستي ايستاده است و با غرور و تحسين به پرواز فرزند در فراترين نقطهي تعالي نگاه ميکند.
استخر
مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه
روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت= خدا !
شخصیت یک پرستار
از آینه پرسیدم پرستار کیست؟
گفت: پاک تر از من است
از آب پرسیدم پرستار کیست؟
گفت: زلال تر از من است
از مادر پرسیدم پرستار کیست؟
گفت: مهربانتر از من است
از پیامبر پرسیدم پرستار کیست؟
گفت: از تمام یارانم به من نزدیک تراست
ازخودش پرسیدم پرستار کیست؟
گفت:خادم خدا