سلام

سلام به همگی امیدوارم خوب باشید.

اول می خاستم یه تشکر حسابی داشته باشم از شماهایی که تو این مدت وبلاگ رو همراهی کردید و هم چنین شماهایی که به سر کی می زدید البته بدون هیچ ردپایی ولی نگید که حتی یک بار هم رو وب نیومدید!!!!!!!!

و بعد اینکه با توجه به فرصت کوتاه تا اتمام تابستون وتعطیلات و پایان ماه مبارک گفتم شاید یه خورده وبلاگ استراحت کنه ولی اینا اصلا" به عنوان تعطیلی وبلاگ کلاسمون نیس و مطمئنم با شروع ترم جدید و مطالب جدید و صندلی داغ و سوتی ها و ترین های کلاس وبلاگمون ادونسه تر و داغ تر میشه قطعا" وودر حین حال کمک میکنه که صمیمیت و هم کاری بین بچه ها بالا تر بره و این بار نه تنها وسیله ای برای سرگرمی باشه بلکه هم چنین وسیله ای برای بیان پیشنهادات وانتقادات ونقطه نظرات وووو هماهنگ کننده ی تایم امتحانات و تعطیلی ها ووووو.... باشه تا همه راضی باشن.

و در اخر اینکه تو هر فرصتی که تونستید نظراتتون رو بیان کنید ....خدا نگهدار

تست روانشناسی عشق...

این تست یک تست ساده و جذاب است.با صداقت و درستی به آن جواب دهید .در نظر داشته باشید که ممکن است شما به سوالی برسید و از گزینه های داده شده پاسخی را انتخاب کنید که فکر می کنید جواب بهتری دارد ویا مناسب تراز گزینه ی دیگر است . این کار کاملا اشتباه است . پس سعی کنید خودتان را در جایگاه فردی قرار دهید که اتفاقات برای او می افتد در این حالت اطمینان داشته باشید که سوالات و پاسخها به واقعیت نزدیکتر خواهد شد تا از پاسخ های آن لذت کافی را ببرید.

پس شروع می کنیم

ادامه نوشته

تاریخ شروع بدبختی

سبو بشکستو دل بشکستو جام باده هم بشکست....

خدایا در سرای ما چه بشکن بشکنه بشکن....من نمیشکنم بشکن.....آآآآ  دس دس دس.!

ماشالله قرش بده!آ باریکلا.

((ستاد شادسازی روزه داران محترم))

سلام دوستای عزیزم.

تاریخ شروع کلاسا ۲۶ شهریور و تاریخ انتخاب واحد از ۱۹ تا ۲۲ شهریوره!!

گلچینی از جملات جالب و با مزه  پ نه پ!!!!!!!!

 

 

 

 

ادامه نوشته

روش های لاغر شدن

 
www.3jokes.com - عکس های خنده دار - جوک - اس ام اس


www.3jokes.com - عکس های خنده دار - جوک - اس ام اس

www.3jokes.com - عکس های خنده دار - جوک - اس ام اس

www.3jokes.com - عکس های خنده دار - جوک - اس ام اس

www.3jokes.com - عکس های خنده دار - جوک - اس ام اسhamid.a

 

براستی زندگی چیست؟

میزی برای کار...
             کاری برای تخت... 
                               تختی برای خواب... 
                                                     خوابی برای جان... 
                                                                        جانی برای مرگ... 
                                                                                        مرگی برای یاد... 
                                                                                           یادی برای سنگ...
                                                  این بود زندگی...!!
                                                “زنده یاد حسین پناهی”  


تا به حال فکر کرده ای که همه مشکلات جهان هستی و من و تو از کجا نشات گرفته و چرا در ناکجا آباد مغزمان دوستان بسیاری از قبل باقیمانده است؟
تا به حال فکر کرده ای که چرا هر وقت می خواهی در دلت خاکروبی کنی وخاطرات دور و دراز قدیمیت را که هم از آنها خاطره داری و هم نفرت دور بریزی ،ناگهان در زمانی که همه آنها را جارو کرده و آماده ای تا با یک خاکروب آنها را در سطل زباله ی مغزت بریزی ناگهان،یادی یا صدای تو را منع می کند؟تا به حال شده بخواهی شماره تماسی را از گوشیت برای همیشه پاک کنی و بعد در لحظه آخر پشیمان شوی؟با اینکه می دانی رفتنی رفته است و تنها یاد و خاطره ای برای تو مانده ،اما باز هم پرهیز می کنی و پیامکی را که با تمام نفرت برایت فرستاده را در فولدر شخصیت پنهان می کنی و ادای انسان های فراموشکار را در می آوری؟تا به حال شده بخواهی تمام گنجینه گذشته ات را یک جا جمع کنی و آتش نفرت بر آنها زنی و اما باز هم کبریت تنها چیزی را که می سوزاند  دستان تو باشد؟
نمی دانم چرا ما انسان ها آن زمان که باید بگذریم،نمی توانیم و وقتی که گذشتیم رهایش نمی کنیم؟اصلا چرا باید خودخواهانه کسی که ما را فراموش کرد دوست بداریم و برایش دعا کنیم که زمین خورد و یک روزی یک نگاهی،همراه با آهی برای ما کشد و افسوس گذشته را خورده و ابراز ندامت کند؟چرا باید ساختن زندگی دیگران را خرابی زندگی خود بدانیم؟مگر می شود انسانی کامل از داشته های دیگران ناراحت شود و دلیلش را عشق شکسته خورده و نرسیدن به آنچه باید می رسید بداند؟
یک خبر در یک روزنامه مرا وا داشت تا این مطلب را با تمام نفرت از جنس خودم در وبلاگم قرار دهم؟آری در روزنامه شرق خواندم،عاشقی ، معشوقه خود را که نمی خواست با او ازدواج کند ، اسید پاشی نمود و زندگی دختر را برای همیشه نابود کرد این مرد با تمام عشقش که تبدیل به نفرت گشته بود ظرف اسید را به صورت دخترک پاشید و دو چشم و گوش دخترک را  برای همیشه تاریک و کر کند و ثابت کند میان عشق و نفرت تنها یک مو جا میگیرید.
براستی اینهمه خودخواهی از کدام گوشه قلب او فوران می کند؟مگر می شود قلبی که عشق می ورزد اینگونه معشوقه اش را اسیدباران کند؟چقدر خودخواهی و غرور لازم است تا بتوان انسانی را که ادعای دو.ست داشتنش را داریم اینگونه نابود کنیم؟مطلبی را قبلا خوانده بودم که اگر گرگی جفت خود را گم نماید حتی بعد از 5 سال او را به یاد می آورد و حتی بویی از او آن عشق گذشته را بازیابی می کند؟و اما چرا ما انسان ها گاهی از گرگ ها هم بدتر می شویم؟
آخر به کدام حق؟به کدام قانون!باور کنید که نوشتن از درد دختری که روزی آتش گرفت بدون آنکه خود بخواهد و بداند،سخت و جانسوز است و مدیحه سرایی برایش کاری ناممکن است!
بیایید دوست داشتن را حق خود بدانیم نه حق دیگران و عشق را گدایی کنیم نه ظالمانه برآنکه دوستش داریم و دوستتمان ندارد شمشیر بکشیم ،دوست داشتن با زور چه لذتی دارد؟وقتی کسی تو را نخواهد اگر امروز رهایت نکند قطعا فردا به تو خیانت خواهد کرد،پس بهتر است کسی را بخواهیم که ما را بخواهد .... hamid.a

 
باران و تابستان

بـاران کـه می بـارد ؛

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود ؛

راه می افـتم

بـدون ِ چـتـر

من بـغض می کنـم

و

آسمـان گـریـه...

 

 

گفتن از باران در تابستانی گرم و سوزان کار آسانی نیست،در شهری که دمایش از 49 گذشته اما مسئولان برای تعطیل نکردن سازمان ها گرمای هوا را نیز انکار می کنند!!!

باران با تمام زیباییش و با تمام طراوت و شادابیش نمی تواند سوز دل دلسوختگان را بکاهد و تنها مرهمی است ساعتی بروی زخم چرکین که گهگاهی دهان باز کرده و فریاد می زند،که به کدامین گناه باید سوخت،به کدامین گناه باید در زندان انسان بودن اسیر بود،مگر نامردمی ها را نمی بینید؟مگر رنگ به رنگ گشتن انسان ها را حس نمی کنید؟؟؟پس چرا آرام می مانید؟

باران ببار در گرمای امروز من ،ببار که وجودم از دمای هوا نیز بسیار جوشتر است،باران ببار بی آنکه بدانی کجا و برای که می باری،باران ببار حتی بر آن سقف های نیمه خرابه که به یک باران فرو می ریزند نیز ببار تا نگویند عادل نیستی.

باران بیا با هم باز دوباره بخوانیم به یاد دبستان  باز باران ................

کم کم با بردن نام باران و بزرگیش از گرمای امروز شهر و دیارم کنده می شوم و ساعاتی در خاطرات روزهای بارانی سوار گشته و افسوس می خورم که چگونه آن شب بارانی را تا صبح به زیر باران نماندم و از ترس سرماخوردگی به گوشه اتاقم پناه ........

کویر سوزان شهرم را به آفتاب سوزانش می سپارم و تمام گرمایش را هدیه به دل سرد آدم هایش می کنم که انگار سالهاست دلهایشان یخ بسته و نمی خواهند محبت را دیده و یا حس نمایند!!hamid.a

بعضی از آدمها هستن با همین کارهای کوچیک...

  • مثلا دوستی که همیشه موقع دست دادن برای خداحافظی توی اون لحظه رها کردن دست باانگشتاش به دستت یه فشار کوچیک میده چیزی شبیه یه بوسه ...

        تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

mostafa.kh

ادامه نوشته

«دل نوشته یه دست چپ»

با وجود اینکه خودم دست راستم ولی خواستم یه طرفداری از دست چپا به کنم

آخه هیچکی در موردشون صحبت نمیکنه برا همین این دل نوشته رو نوشتم

گناه دارن .......نه!!!!!!!!!

خوب حالا ادامه رو کلیک کنید تا بخونیدش...........

آفرین

ادامه نوشته

حتما" تا آخرشو بخونید.

داستان زیبای "آرزوی کافی" - www.RadsMs.com

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.

مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”
دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟
” جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ “
او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . “
“وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ” می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ “

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.”  او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ” ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :
آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی .
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید .

تقدیم به شما … دوستان عزیز
آرزوی کافی برایت می کنم . .

واقعا" چه عالیه که این درکو داشته باشیم که همه چیز و در حد تعادل و بالانس اش خواهان باشیم و از افراط و تفریط دوری کنیم.

در این صورته که واقعا" طعم و لذت واقعی خوشبختی رو میچشیم تو هر موقعیت و شرایطو مکانو مقامی که باشیم.

باور کنید.

اگه باور نمیکنیدپس حد اقل یه خورده رو حرفام فک کنید.

به امید موفقیت کافی همگی