sh.z

یکـ گیله مرد

جملات زیبا گیله مرد

زلال و بخشنده که باشی و صاف و بی کرانه

هیچ سیم خاردار و دیواری، توانِ تسخیرت را نخواهد داشت.

دلت دریایی باد ...

آدینه تان پرنشاط و دلتان پر امید ...

باغ وحش مجانی

صحنـه های آشنـا در آفریـقای جنـوبی


حیات وحش و سرزمین آفریقا چندان با هم بیگانه نیست. تصاویری را که می بینید پارک ملی آفریقای جنوبی را نشان می دهد که شاید نظیر چنین صحنه هایی در هیچ جای دیگر دنیا قابل مشاهده نباشد. پارک های حیات وحش آفریقا ضمن اینکه حفاظت شده هستند گونه های مختلف حیوانات در آن بصورت آزاد زندگی می کنند و هیچگونه حصار و قفسی برای آنها در نظر گرفته نشده است. جالبتر اینکه بازدیدکنندگان از این مناطق در درون خودروهایشان زندگی طبیعی حیوانات وحشی را نظاره می کنند ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

بی نیاز

مرد جوانی،از دانشكده فارغ التحصيل شد.ماه هابودكه ماشين زيبايي،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود واز ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مردجوان،ازپدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي،آن ماشين رابرايشان بخرد.
او مي دانست كه پدرتوانايي خريد آن را داشت.بلاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد وپدرش اورا به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواندوبه اوگفت من از داشتن پسر خئبي مثل توبي نهايت مغرورو شاد هستم وتوبيش از هركسي ديگري دردنيادوست دارم.
سپس يك جعبه به دست اوداد.پسر،كنجكاو ولي نااميد،جعبه را گشود ودر آني كتاب قرآن زيبا،كه پشت جلدآن نام پسر طلا كوب شده بود،يافت.
باعصبانيت فريادي برسر پدر كشيدو گفت:باتمام مال ودارايي كه داري ،يك كتاب به من ميدهي؟
كتاب مقدس راروي ميز گذاشت وپدر را ترك كرد.
سالها گذشت ومرد جوان دركارو تجارت موفق شد.خانه ي زيبايي داشت وخانواده ي فوق العاده.
يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ،حتماً خيلي پير شده وبايدبه اوسري بزند.ازروز فارغ التحصيلي ديگراورانديده بود.
اماقبل ازاينكه اقدامي بكند،تلگرافي به دستش رسيد كه خبرفوت پدردر آن بودوحاكي ازاين بودكه پدر،تمام اموال خودرابه اوبخشيده است.
بنابراين لازم بود كه فوراًخودرابه خانه برساندوبه اموررسيدگي نمايد.
هنگامي كه به خانه ي پدررسيد،درقلبش احساس غم وپشيماني مي كرد.اوراق وكاغذهاي مهم پدررا مي گشت وآنهارابررسي نمودودرآنجا،همان قرآن قديمي راباز يافت.
درحاليكه اشك مي ريخت قرآن راباز كردوصفحات آنراورق زدوكليديك ماشين راپشت جلدآن پيداكرد.
دركنارآن،يك برچسب بانام همان نمايشگاه كه ماشين موردنظراوراداشت ،وجودداشت.
روي برچسب تاريخ روزفارغ التحصيلي اش بود وروي آن نوشته شده بود:
تمام مبلغ پرداخت شده است
پسرم داشتن ثروت وخانه وفرزندزينت زندگي است اصل زندگي،چيزديگري است.
درسي كه روزگار به تو ميدهد به قيمت عمرتوست.
درسي را كه والدين وآموزگار مي دهند به قيمت عمرخود است.
ثروت اصل، كساني هستند كه دوستمان دارندوگرنه باثروت مي توان خوش گذراند ولي نمي توان خوش بود.
«آدم بي نياز كسي است كه خداراداردنه ثروت را»

نامه ی بی جواب......

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی ،

آره منم ، همون دیونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت،

 دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت،

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه،

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه،

ابرا همه پیش منن

اینجا هوا پر از غمه،

از غصه هام هرچی بگم

جون خودت بازم کمه،

دیشب دلم گرفته بود

رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقتو واست بگم ،

به آخر خط رسیدم.

رفتیو من تنهاشدم باغصه های زندگی،

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی،

نمیدونی چقد دلم تنگه برای دیدنت،

برای مهربونیات ،نوازشات،بوسیدنت،

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها وکبود  هلاک یک نگاهته

من میدونم،من میدونم همین روزا

عشق من از یادت میره،

بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره،

 

روزات بلنده یا کوتاه،

دوست شدی اونجا با کسی،

بیشتر از این من نزار تو غصه ودلواپسی،

یک وقت منو گم نکنی تو دوده وشهر غریب،

یک سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب،

فدای تو یک وقت شبها بی خوابی خستت نکنه،

غم غریبی عزیزم سردو شکستت نکنه،

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلورآب تو یک وقت ناغافل نشکنی،

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون،

منم تورو سپردمت دست خدای مهربونه،

راستی دیروز بارون اومد ،

منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا هم سفر شدیم،

از وقتی آسمونمون پر از کبوتره،

زخم دلم  خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

غصه نخورتا تو بیای حال منم اینجوریه،

سرفه های مکررم مال هوای دوریه،

گل شمعدونیمون عجیب واست دلواپسه،

مث یک بچه که بار اوله میره مدرسه،

 

تولد کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟همون بچه احساسی کلاسمون کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقای نوذری!!!!!

سلام

آقا هادی تولدتون مبارک

امیدوارم همیشه وهمه جا موفق وموید باشین و به همه آرزو های زیباتون برسین

.

.

.

روز تولد تو
روز نگاه باران
بر شوره زار تشنه
بر این دل بیابان
روز تولد تو
گویی پر از خیال است
یاس و کبوتر و باد
در حیرت تو خواب است
 تولدت مبارک

ادامه نوشته

خانوم فلاح....

سلام

صدیقه جون  عزیزم تولدت مبارک

ایشاا... همیشه توزندگیت وتو همه چیز وهمه جا...................موفق باشی و با همسرت زندگی خوب و خوشی رو داشته باشی وبه آرزو های زیبات برسی 

                                                                   «آمین»

.

.

.

 امروز روز توست و من
تمام دلتنگیهایم را
به جای تو
در آغوش می کشم
چقدر جایت میان بازوانم خالیست
تولدت مبارک

ادامه نوشته

داستان آموزنده: زندگی یک درخت

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود ،پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول:درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده .
پسر دوم:درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن .
پسر سوم:درختی پر از شکوفه های زیبا،باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیدم .
پسر چهارم:درخت بالغی بود پربار از میوه ها ، پر از زندگی و زایش .
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند

سرتوبالابگیر

سرتــــو بالا کن مرد مهم نیست که مو نداری ، مهم اینه که یه قلــــب بزرگ داری

 به امید سلامتــــی همه بچه های سرطانی
 

آفتاب گردان بارانی!!!!!!!!!!!!!

تمامی مزرعه کافر صدایش میزدند!!!

گل آفتاب‌گردان کوچکی را ..!!

که..!!

 عاشق بــــاران شده بود . . .!!!

لحظه ای با نگاه سیمین دانشور...

 

چه  پر محتواست گفته ی سیــــــــمین... وقتی میگوید:

"من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!

دردآور است که من آزاد نباشم تا تو گناه نکنی...

قوسهای بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند...

و تاسف بار است که باید

 لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم!!!؟؟"