یه داستان:

 

پیرمردی تنها در روستایی زندگی میکرد.او میخواست مزرعه سیب زمینیشو که تنها دارایی او بود شخم بزنه.اما خودش قادر به انجام این کار نبود.تنها پسرش هم که میتونست به او کمک کنه تو زندان بود.پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و گفت:پسرم من حال خوشی ندارم و نمیتوانم زمین رو شخم بزنم  ولی نمیخواهم تنها داراییم را از دست بدهم.اگر تو اینجا بودی زمین رو برام شخم میزدی.دوستدار تو پدر.

چند روز بعد نامه ای به دست پیرمرد رسیدکه نوشته شده بود:پدر بخاطر خدا مزرعه رو شخم نزن من در اونجا اسلحه پنهان کردم.    صبح روز بعد چند نفر از ماموران محلی به آن روستا آمدند و تمام مزرعه رو شخم زدند اما چیزی پیدا نکردن.پیرمرد بهت زده نامه ای دیگر به پسرش نوشت و ماجرا رو گفت.پسر در جواب نوشت:پدر جان حالا با خیال راحت برو سیب زمینی هاتو بکار. این تنها کاری بود که میتونستم برات انجام بدم. 

نتیجه:بله دوستان همیشه در برابر سختی ها یه راهی وجود داره.و همیشه برای مشکلات یه راهی خواهید یافت یا خواهید ساخت.