همسفر
از مهربانی می نویسم و یادگاری های او که هنوز برای من قشنگ ترین مهربانی هاست.
او که نگاهش دریا بود و دلش دریایی.انگار از آسمان به مانند فرشته نجات آمده بود برای رها کردن من از تنهایی
.کجا بود وبه ناگه به کجارفت؟ترنم باران رو شنید و حرفی نزد.او که عاشق باران بود ولی باران به او نیازی نداشت.درنبودنش حزن آلودشدم و دل مرده
.او دل سپرده میخواست.من صیاد بودم او صید من او ناگهان پرید ازدام دل من.به کدامین مسیر؟پرستوهای عاشق همه به لانه هایشان رسیدند.اما ای عزیز دل هیچ کس دیگر حتی خبری از او نشنید
.کجایی سفر کرده ی بی همسفر من. هان؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:56 توسط سجاد
|