عشق و ديوانگی
:
درزمانهای قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها وتباهی ها دورهم جمع شدند.ناگهان ذکاوت ايستاد وگفت:بياييد يک بازی بکنيم مثلا قايم باشک.ديوانگی فرياد زد من چشم ميگذارم و از انجايی که هيچکس دوست نداشت دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردن.ديوانگی جلوی درختی رفت وچشمهايش را بست وهمه رفتند تا جايی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه اويزان کرد،خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد،هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگی پنهان ميشوم اما به ته اقيانوس رفت.همه پنهان شدند بهجزعشق که مردد بودچون همه ما ميدانيم که پنهان کردن عشق مشکل است.وقتی ديوانگی به پايان شمارش رسيد،عشق پريد ودر ميان بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگی اولين کسی را که پيدا کرد تنبلی بود چون تنبلی اش امده بود تا جايی پنهان شود.همه را پيدا کرد جز عشق.حسادت در گوشش گفت:عشق در بوته گل رز است.ديوانگی شاخه تيزی را از درختی کند و با هيجان زياد ان را در بوته گل فرو کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون امد وبا دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.اری عشق کور شده بود چون شاخه ها به چشمان او فرو رفته بودند.ديوانگی گفت:من چگونه ميتوانم تو را درمان کنم؟عشق گفت تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر ميخواهی کاری بکنی راهنمای من شو و اينگونه است که از ان روز به بعدعشق کور است و ديوانگی همواره در کنار اوست......
قشنگ بود نه؟ پس نظر يادتون نره،لطفا hamid.a